سلام
الآن پریا sms زد.یادم رفته بود که از دستش عصبانی بودم.تا پیغامشو دیدم یادم اومد.کلی حالم گرفته شد.من اصلا می خوام رابطه امو باهاش قطع کنم.از 7 روز هفته 27 روزش با هم دعوا داریم.البته همیشه من دعوا میکنم.چون همیشه ایشون هستن که اعصاب خورد میکنن.من تا حالا نشده که اذیتش کنم.با اینکه 4 سال از من بزرگتره ولی واقعا بچه است.حوصله امو سر می بره.می خوام دوستیمونو به حالت normal برسونم........
+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 21:22  توسط مداد
|
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با "اونااونیل" ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعداد بازيگري را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقاً او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شك هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است يك شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، به زحمت توانستم بی اين که اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا؛ در پاريس افسون گر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" مي رقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شكوه نقش آن شاه دخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد در گوشه ای بنشين نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بيدار در صحرا؛خواب که به چشمان پيرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام ، رويا می ديدم ژرالدين؛ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه؛ فرشته ای می ديدم به روی آسمان که می -رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره ."
با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو ؛ آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شكم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی ازاینان بودم ژرالدین و در آن شب ها در آن شب های افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، واز خود می- پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم؛اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد.اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند؛ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام.
با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد. از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است ؛ چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خندانیدم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم.
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون می آيی آن تحسين کنندگان ثروتمند را يكسره فراموش کن. اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس.... و اگر باردار بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرج های ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن و دست کم روزی يک بار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر. هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که يك لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور- تر از تو . آنجا از نور کور کننده نورافکن های تئاتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند.و این را بدان که درخانواده چارلی، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سِن ، ناسزایی بگوید .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خود بگو: " دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم؛ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم :
مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند .
شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند. دل به زر و زیور نبند؛ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد.......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام دراین باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یک دلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را می دانم .
به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما
هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیرترنخواهد کرد.....
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 17:56  توسط مداد
|
آرزويم اين است ...
نتراود اشك در چشم تو
هرگز مگر از شوق زياد . . .
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه كه دلت مي خواهد.....
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 12:46  توسط مداد
|
میگويند باران میآيد
اما من نمیبينم،
زير چتری از ترديد میگذرم
همه جا را
بوی نوعی شقايق پُر کرده است!
اصلا به من چه که شب
تمثيل ظلمت است،
ظلمت، گاهی بينالطلوعين میآيد!
و بامداد
واژهای بود که از آن
تنها شاعری خسته مانده است.
شتاب نکن
از نسيما هم برايت خواهم نوشت
دخترم دندان درآورده است
ديریست معنی نان را میفهمد
بيست سال ديگر
به او خواهم گفت:
اين شعر نيست
که نان را قسمت میکند،
اين نان است
که شاعران را تقسيم کرده است!
+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 0:19  توسط مداد
|
اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !
روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !
+ نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 2:11  توسط مداد
|
خندهی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است،
بدان میخندم. . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:2  توسط مداد
|
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود.
شکن گیسوی تو،موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو،من
بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 0:26  توسط مداد
|
خوبین شما؟من توپ توپم حالم خیلی خوبه.البت یه کمی ناراحتم آخه تابستون زود تموم شد.کلاسای منم از شنبه شروع میشه.اولین روز از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر کلاس دارم یکسره.کلی ضد حاله.حالا خوبه ماه رمضونه وگرنه که از گشنگی میمریدم.بره امروز افطار مهمون دعوت کردم دوستامو هنوز که نیومدن.فردا قراره با یه گروه دیگه از دوستام بریم استخر امیدوارم خوش بگذره بهم.من برم تا درو باز کنم اومدن.
فعلا بای
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 23:35  توسط مداد
|